نـ ــ ــفـ ـ ـس هـا ی بـ ــا ر و ن
بیــایید کمتر خطوط قلبمان را اشغال کنیم , شاید خدا پشت خط باشد
نويسندگان
لینک دوستان

اسمــــش هست بــــاران تابســـتان

آه !

چه فریاد بلــــندی !!

 گوش فلــــک را کــــر کرد

این کیست که این گـــونه فـــــریاد می زند

و اینگونه از چــــشمانش ســــیل می بارد؟

آن هم درست زمانی که همه فکر می کـــنند که هــــــمه چیز گـــرم است و آرام ..

همه چیــــز عالـــــی ست ...

پس چــــــرا آســــــمان

این آبـــــی آرام بلــــــند

ایــــنطور دلــــش گرفــــته است؟

و اینـــــطور می گــــرید؟

و اینـــــطور فریاد مــــی زند؟

آری این هـــمان بــــاران همیشـــــگی ست ...

 

نوشته ی یکی از عزیزترینـــ هام  

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ]

 

 

 

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست

قیصر امین پور

 

[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ]

 

 
 
تا خدا فاصله ای نیست بیا،

با هم از پیچ و خم سبز گیاه تا ته پنجره بالا برویم

و ببینیم خدا،

پشت این پنجره ها

لحظه ای کاشته است؟!

تا خدا فاصله ای نیست بیا، با هم از غربت این نادانی

سوی اندیشه ادراک افق

مثل یک مرغ غریب

لحظه ای، پر بزنیم...

کاش، می شد همه سطح پر، از روزن دل

بستر سبز علف های مهاجر می شد

یا همان فهم عجیب گل سرخ

یا همین پنجره گرد غروب

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس

ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!
 
 
... ********...********....*********...
 
 
 
تا خدا، فاصله ای بود اگر

من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!

یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!

یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ، رمز تسبیح! نمی نوشیدم!

و از آن رویش مرطوب شعور من و تو،

در دل گرم و پر از شور امید

خطی از عشق نمی فهمیدم!

من،

به پرواز خدا در دل من، در دل تو

مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها! معتقدم،

و قسم می خورم این بار، به هر آیه نور

تا خدا، فاصله ای نیست، بیا ...
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ]

 

 


مـرداب  بـه رود گفـت :
 
چـه کـردی کـه زلالــــی ....؟!؟!
 
رود جــــواب داد :
 گـــذشـــــــتـم ....؟!؟! 
[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
RSS Feed