نـ ــ ــفـ ـ ـس هـا ی بـ ــا ر و ن
ســــه حرف دارد اما برای پر کردن تنهایی من حرف ندارد “خـــــــــــدا “

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

لاک پشت که بارَش سنگین بود ...

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی ...
اندوهگین بود که‌ هیچگاه جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیـــــــــــــــــشه‌ دور بود.
و تقدیرش‌ را به تلخی بر دوش‌ می‌کشید.



پرنده‌ای‌ در آسمان‌ بال گشــــــــــــــــــود ... سبکبـــــــــــــــــار؛

 با خود زمزمه کرد: این‌ عدل‌ نیست، عدالت نیست.
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید ...


دستهای خدا از زمین‌ بلند کرد حجم سنگینش را.
زمین‌ را نشانش‌ داد ... زمین که دیوانه وار گِرد بود.

و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتهایی ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی
 
و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.
و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،
تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.


خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.
اما دیگر نه‌ بارش‌ چنان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چنان‌ دور.
به راه‌ افتاد و زمزمه کرد: رفتن، حتی‌ اگر اندکی؛
و پاره‌ای‌ از «او» را بر دوش‌ کشید؛ اما اینبار با عشــــــــــــــــــــق ...
[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

دریافت همین آهنگ