نـ ــ ــفـ ـ ـس هـا ی بـ ــا ر و ن
ســــه حرف دارد اما برای پر کردن تنهایی من حرف ندارد “خـــــــــــدا “

 

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.

 

 مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟؟

 

   

           

 

                                ******************************


راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی­توجه به شمشیرش فقط  به او لبخند می­زند، برآشفته شد،شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

 

                 

 

راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه­ی جهنم است.

  

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او  لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: این هم نشانه­ی بهشت.

 

 

  شما چی دوستان خوبم؟

آیا نشانه خوبی برای بهشت هستین؟

بدونید که خدا ما رو آفریده تا نشونه نیکویی خدا باشیم.

آیا نشونه خوبی هستید؟ اگه نیستید تلاش کنید. سخت نیست.

بیاین همیشه با لبخند زدن به دیگران نشانه بهشت باشیم برای دیگران.

 

          

 

 شاد و خنده رو باشین.

[ دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

دریافت همین آهنگ