نـ ــ ــفـ ـ ـس هـا ی بـ ــا ر و ن
ســــه حرف دارد اما برای پر کردن تنهایی من حرف ندارد “خـــــــــــدا “

 

 

 

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت.

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.

نفس نفس می زد.

 

اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید/کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.

خدا دانه ی گندم را فوت کرد.

 

مورچه می دانست که..."نسیم نفس خداست!..."

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

"گاهی یادم می رود که هستی/کاشکی بیش تر می وزیدی."

خدا گفت:

"همیشه می وزم.

نکند دیگر گمم کرده ای!"

مورچه گفت:

"این منم که گم می شوم.

بس که کوچکم.

بس که ناچیز.

بس که خرد.

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."

خدا گفت:

"اما نقطه سرآغاز هر خطی ست."

عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR22.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:

"من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.

من به هیچ چشمی نخواهم آمد."

خدا گفت:

"چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.

چشم های من همیشه بیناست."

مورچه این را می دانست.

اما شوق گفت و گو داشت.

پس دوباره گفت:

"زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.

نبودم را غمی نیست."

 

خدا گفت:

"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش

بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند؟

تو هستی و سهمی از بودن برای توست/در نبودنت کار این کارخانه

ناتمام است."

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.

خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

 

[ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نـ ـ ـــفـ ـ ــس ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

دریافت همین آهنگ