خدایا دوستـــــــت دارم

 

 


گفتــم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟

گفتــم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
 
گفتــم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
 
گفتــم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
 
گفتــم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
 
گفتــم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟
 
کوله‌بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی‌همراه،
 
گم شدن تا ته تنهایی محض،
 
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی،
 
 
تو بگو، از ته دل، من خــــــدا را دارم ...
 
شاید این چند سحر
 
 فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
/ 26 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده آسمانی

سلام زیبابود... چندتاپست جدیددارم... لطفاتشریف آورده ونظردهید[بغل

امیرحسین

سبدی دارم در دست ، می روم سوی خدا یا علی می گویم ، می روم تا درگه نور و امید تا به جایی که ملک ره نبرد ، می روم سوی خدا سوی حق سوی اُمید آپم عزیزم زود بیا[گل]

مائده آسمانی

سلام خانمی ممنون که سرزدی! راستی تونظرسنجیم شرکت نمی کنی؟[نیشخند]

مجتبی

سلام دوست عزیز .خیلی وبلاگت قشنگ شده تبریک میگم به سلیقه شما

آرمین

زندگی درک همین امروز است فهم نفهمیدن هاست ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی توست. به روزم ومنتظر حضورت گرمت. مرا با نگاهت رهایی ببخش.

پرديس كلبه من وتو

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبايي دارين به وبلاگ من سر بزنين و نظرتون بذارين خوشحال ميشم .من لينكتون كردم شمامنو لينك كنين .

نینا

من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی؛باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت : برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت [ماچ]